آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

وحدت

توسط / پنج شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۳ / منتشر شده در بخش سنگر به روایت شما, همه

بسم الله ….

مشتی خاکم ; آزاد و بی قید !
گاهی همپای ریشه ی گیاهی به گلبرگ هایش غذا میدهم , بعضی اوقات میان دست کودک بازیگوشی جای میگیرم و شریک گِل بازی اش میشوم … بیشتر اوقات اما پای چشم قاب عکسی مینشینم و منتظر تکه پارچه ای میمانم ک جا به جایم کند …
سال ها پیش اما قطعه ی سنگی بودم در دل یک کوه ; مغرور و باشکوه !
لذت دیدن مردمی که برای دیدنم سر بلند میکردند مغرورم کرده بود … همچنان سرم را میان برف های کوه فرو برده بودم .
یک شب موسی (ع) خواست خدایش را ببیند ; باهم وعده کردند … اگر من توان ایستادن در مقابلش را داشتم موسی (ع) هم میتوانست ببیند ; نگاهم کرد … من ندیدمش اما از عظمت نگاهش فرو ریختم , تکه تکه شدم … سبک و ازاد ; سرشار از ایمان !
سال ها گذشت ; بارها باد وزید و باران گرفت … دوباره سخت شدم ; مغرور و باشکوه ! دوباره کوه شده بودم بدون ذره ای به خاطر اوردن … اینبار مردم تکه ای از من را با دست های خود تراشیدند و صیقل دادند و آنگاه مقابل من به سجده افتادند … آرام آرام بت شدم ! با چشمانی از یاقوت و صورتی از طلا … در اوج ناتوانی خدایشان بودم ! من نه درختی را بارور میکردم و نه گاوی را شیرده و نه آسمانی را پرباران اما هربار پاداش بیشتری نصیبم میشد … هیج کس ناتوان تر از من نبود ; حتی توان فروریختن را هم نداشتم . در انتظار ابراهیمی بودم که بیاید و تبرش را به سمتم بگیرد و من بدون ضربه ای فروبریزم !
بالاخره آمد نامش محمد بود ; ازقبل میشناختمش در کودکی اش به زندان من امده بود با تمام کوچکی اش شبیه هیچ کدام از ادم های دیگر به رویم لبخند نزد , حسرت نگاهی که به رویم نینداخت ارام ارام الماس هایم را ذوب کرد ! نذر کرده بودم برای هر ابراهیم واری فرو بریزم …حالا آمده بود تبری بر دوش نداشت اما عطر فروریختن دوباره به مشامم رسید .
لبخند میزد … به چشمانم نگاه کرد و من بدون هیچ ضربه ای فروریختم ! مشتی از من را در دست گرفت و با همان صوت حجازیش میان گوشم خواند : انّ الذین آمنوا ثم کفروا ثم آمنوا ثم … از ادامه ایه میترسیدم ! شرم کفری عمیق در سینه ام موج میزد … گفت پشیمانی ات ابتدای توبه است ; برایم زیر لب ایه ای خواند و من مسلمان شدم ; سبک و ازاد …
حالا او پیامبر من شده بود ! رسول مهربانی ها ….
بعد ها که فارغ از آن تمجیدهای همیشگی سوار بر باد در کوچه های مدینه حرکت کردم بیشتر شناختمش … نامش محمد (ص) بود ; آمده بود تا به گل های سرخ نامی ببخشد و از تنهایی یتیمان بکاهد …. لبخندش نخستین اعجاز اسلام بود و کلامش بیدارگر جاهلان !
با یک غمزه مساله اموز مکه شده بود ; دهان غار حرا نیز از تعجب کارهایش باز مانده بود … رفتارش کتاب مرجع اسلام بود !
هرروز بیش از پیش بت پرستی و خود پرستی را ریشه کن میکرد !
اما هیچ کس شاهد رنجی که میکشید نبود ; هر بار که از کوه پایین میامد شانه هایش از سنگینی وحی میلرزید … یاایها المدثر را در گوشش زمزمه کرده بودند … باهمان شانه های لرزان برمنبر میرفت و آیه میگفت !
ایه های اتحاد را با تاکید بیشتری میخواند …بارها از تفرقه انذارمان داده بود … در بدر, در احد, در خندق ; همه جا اعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا میخواند !
من اما از روایت جهل شرم دارم… از حکایت هزار و اندی سال تفرقه !
هربار عده ای خود را برایش به خواب زدند و داستان شگفت برادری را به فراموشی سپردند … هرگاه کوهی سر راهشان سبز نمیشد ویا سنگ و چوبی به دستشان نمیرسید بتی از جنس خود میتراشیدند و به پرستش آن مشغول میشدند تا برتریشان را اثبات کنند !
من اما نذر کرده ام پیام اور صلح و برادری شوم و کنار هرپنجره ای ایه اتحاد را زمزمه کنم ….
برای هر قومی روایت گری کرده ام اما کنار پنجره های فرزندان کیان ایرانی صفای بیشتری حس میشود ; اینجا شیعه و سنی یکدیگر را برادر میخوانند و چراغ هایشان را برای یکدیگر روشن میکنند … کنار یکدیگر جشن میگیرند ; باهم از سرزمینشان دفاع میکنند و فتنه های دشمنان را با لبیک به رهبرشان خاموش میکنند !
اینجا کمتر کسی خود را برای پیامبر به خواب میزند اما هوسش هنوز هست هوس پیامبری که باشد و آیه آیه در گوش مردم بخواند و انذارشان دهد … اینجا خیالم آسوده است حالا اخرین نفس های عمرم را کنار جاده های جمکران به انتظار موعودی مینشینم تا بیاید و به جهانیان اثبات کند که اسلام دین مهربانی و صلح است !

راه نوشت : کسانی که از روی تعصبهای کور، به مقدسات شیعه یا سنی توهین میکنند، بهترین ابزار دست دشمنند ! خط قرمز از نظر نظام اسلامی و از نظر ما، عبارت است از اهانت به مقدسات یکدیگر.

پی نوشت : یک روز و یک شبه از اعتقادمون میخوان که بگذریم هی قصه میبافن تا یادمون بره باهم برادریم !

(طرح اولیه برداشت از داستان عرفان نظر اهاری ….. )

پاسخ دهید

*

بالا