آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

شوخی و جدی…

توسط / چهارشنبه, ۰۱ بهمن ۱۳۹۳ / منتشر شده در بخش سنگر به روایت شما, همه

شوخی و شیطنت های رضا دستواره زبانزد بود . یک بار در پادگان ابوذر بودیم , یک خط ” fx “تهران داشتیم که اصلش توی مخابرات بود . یک خطش را هم پارالل کرده بودند به اتاق ما که گوشی اش شماره گیر نداشت . همین طور که نشسته بودیم , رضا گفت :(( میخواین با همین گوشی براتون شماره بگیرم ؟)) عباس کریمی گفت :(( مگه میشه ؟)) رضا گفت :(( یه قلقی داره که با اون میتونی شمارتو بگیری .)) عباس کریمی گفت :(( چه قلقی ؟)) گفت :(( وقتی گوشی رو برمیداری , یه تقی میکنه , با همین تقه ها میشه شماره گرفت . حالا چه جوری ؟ هر تقه یعنی یه شماره , مثلا اگه شماره ات هشت باشه , باید هشت تا تقه بزنی و الی اخر .)) همه داشتیم باور میکردیم . جالب این که امتحان هم کرد و شماره ی ۱۱۹ رو گرفت . بعد به عباس کریمی گفت :(( عباس , شماره تو بده تا برات بگیرم . عباس هم شماره شماره تلفن خانه ی خواهرش رو داد . رضا شروع کرد به تقه زدن . بعد گوشی رو گرفت در گوشش و گفت :(( الو , الو , صدا خیلی ضعیفه . شما صدای منو میشنوین ؟)) بعد گوشی رو داد به عباس وگفت :(( بیا بگیر و با خواهرت حرف بزن . فقط صدا خیلی ضعیفه ها . باید داد بزنی…)) عباس کریمی هم گوشی رو گرفت گفت :(( الو . الو . )) بعد رو به رضا گفت :(( این که صدایی نمیاد .)) رضا گفت :(( مومن , صدا ضعیفه …باید داد بزنی.)) عباس کریمی هم شروع کرد به بلند حرف زدن . داد میزد و میگفت :(( الو , صدا میاد؟؟؟)) مجددا به رضا گفت :(( ما رو سرکار گذاشتی ؟)) رضا هم گفت :((منو سر کار گذاشتن ؟)) این رو گفت و خنده اش گرفت.حالا نخند کی بخند…همه میخندیدیم… درهمین حین تلفن زنگ زد . رضا رفت گوشی رو برداشت و گفت :(( حاجی (۱) با تو کار دارن .)) حاجی گفت :(( من با کسی کار ندارم . گوشی رو بذار بچه جون .))رضا گفت :((حاجی به جون خودم راست میگم . طرف میگه کار واجب دارم .))حاجی گفت :(( فکر کردی میتونی منم مثل عباس سر کار بذاری ؟ نه , حنات پیش من رنگی نداره .)) رفتم گوشی رو از دست رضا دستواره گرفتم . دیدم راست میگه . گفتم :(( حاجی راست میگم . از قرارگاه نجفه…)) حاجی گفت :(( شما ها چی خیال کردین . یعنی من این قدر ساده ام که حرف شما هارو باور کنم .)) اون قدر التماسش کردیم که اخر اومد و گوشی رو گرفت.وقتی دید راست میگیم گفت :((نمیتونستین زود تر بگید که از قرارگاه نجف باهام کار دارن ؟ لال بودین ؟))
.
.
.
(۱):شهید محمد ابراهیم همت
منبع کتاب:  برای خدا مخلص بود

۲ دیدگاه برای “شوخی و جدی…”

  1. جوان ایرانی گفته :

    خیلی جالب بود:))

  2. pa.d گفته :

    وای فوق العاد بود.خدا همه شهیدا رو رحمت کنه.

پاسخ دهید

*

بالا