آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

“لا تدخلوا الا یوذن لکم “

“یا ایُها الذین َ آمنوا لا تَدخلوا بیوت النبی الا ان یوذن لکم …”
به نام نامی کوچه
به نام مادر… یاس …
.
حلقه زده بودند وسط خانه و مست از شراب کهنه جوش ، زور آزمایی میکردند .خانه از قهقهیشان پر شده بود .
نوبت رسید به عمر که هیچ هم در حال خودش نبود ؛قنفذ کوبید روی پشتش .هاااای عمر کجایی !!؟؟
عمر از جایش پرید .چه شده مردک ؟؟
نوبت توست عمر ،مچ نمی اندازی ؟؟!! امشب تکلیف قوی ترین این حلقه مشخص میشود .بیا …بیا و امتحان کن …
عمر را حواله ی مغیره میکنند ،مچ می اندازند …عمر مست بود اما دستش هنوز خوب قدرت داشت ،آنچنانی مچ دست مغیره را در هم پیچاند که مغیره با ان همه غرور فریاد زد : “دستم را شکاندی عمر ”
از همان جا بود که سختیِ دست عمر معلوم شد .مغیره هم دردش را چشیده بود حتی …
این حس زور ازماییِ بین عُمر و مُغَیره از ان شب تشدید شد ! در فکرش بود تا یک جایی به عمر اثبات کند که زورش را دارد خیلی ها را از پا در بیاورد .
قُنفُذ اما از دور زور بازی های این دو را نگاه میکرد او که همیشه از هر دوی اینها عقب تر بود ،در ذهنش نقشه میکشید که کاش جنگی و بلوایی بر پا شود تا خودی نشان دهد …
حلقه حلقه ی ادمهایی بود که همه در سرشان فکر یک توطئه را پرورش می دادند !
در ذهنشان می چرخیدند دنبال کسی که زورشان را رویش خالی کنند ! قنفذ که در ان جمع از عمر و مغیره کم زورتر بود دلش میخواست حریفش ادم دست و بسته ی ترجیحا ناتوانی باشد تا با ضرباتش بتواند از پای درش بیاورد .
.

مستی که از سرشان پرید تازه یادشان آمد وضعیت شهر به نفعشان نیست .اوضاع اوضاع خوبی نیست ! همه بیعت کرده بودند جز اهل یک خانه که در پیچ کوچه ی بنی هاشم بود ! خانه ای به سر پرستی علی ابن ابی طالب (علیه السلام )…
عمر گفت ، من سپاهم را آماده کرده ام فردا میرویم درب خانه ی علی .قشونمان را که ببیند مجبور است بیعت کند .
قنفذ گفت : دیوانه شده ای عمر ؟؟؟ علی را از قشونت می ترسانی .عرب از خوف جنگ تن به تن با علی شبها زره بر تن می خوابد آن وقت این علی از قشون ما بترسد !!؟؟
عمر فریاد زد : خفه شو قنفذ …ایه ی یاس میخوانی ؟؟ علی بیعت نکند کارمان زاراست …
مغیره زیر لب میخنددو میگوید : علی در خانه اش چیزی دارد که میتوانیم از ان بعنوان نقطه ضعفش استفاده کنیم .همه ی شهر خوب می دانند علی فاطمه است و فاطمه هم علی .فردا صدایش میکنیم …اگر بیعتمان را قبول کرد که هیچ .اگر نه فاطمه را وارد مجادله میکنیم .
یکی از جوان ترهای حلقه گفت : خودت می گویی فاطمه ! او هم دختر محمد است و مثل خودش نترس .اگر او هم مقاومت کرد چه ؟!!
عمر حوصله اش سر میرود بلند میشود و “”لگد “” می زند به سینی اطعمه و اشربه و با صدای بلند می گوید :گورتان را گم کنید فردا نشانتان می دهم در کوچه بنی هاشم …

۵۲۳۹۹۶۱۵۲۳۸۶۴۱۷۵۵۰۲۰
کم کم خانه ی عمر خالی میشود و اخرین صدایی که در دل خانه می ماند همان حکمیست که صادر کرده
“فردا همه در کوچه بنی هاشم ” …
از دل شب در رخت خواب پهلو به پهلو میشود اما خوابش نمی برد .خودش هم می داند قراراست با چه کسانی مواجه شود …
انسوی داستان اما خانه ی پیچِ کوچه ی بنی هاشم اهلش آرام ِ آرامند ! حسنین وزینب سر بر پای مادر داستان دلاوری های جدشان را میشنوند و خواب میروند !
فاطمه اما امشب جور دیگر است ،خوب می داند فردا در کوچه چه بلوایی قرار است بر پا شود !
زمان به رسم اینکه همیشه بر خلاف میل ادمی میگذرد این بار هم دل یکدله کرده بود که زودتر خودش را طی کند .
خورشید هم از شرم پشتِ ابرها سنگر گرفته و اسمان مدینه ابری است .
ابوبکر و عمر حسابی قشون کشی کرده بودند .تیر انداز ها بالای بام خانه ها و چندین نفر مامور برپایی اتش و صدها نفر هم محافظ ابی بکر. از ترس ضربات حضرت حیدر گفته بود دورش را سربازان پر کنند …
.
انگار مستیِ دیشب هنوز در سر اعضای حلقه مانده بود ،عمر فریاد زد ابالحسن از خانه خارج شو بیا و بیعت کن …
فاطمه گفت ای عمر کدام بیعت ؟؟؟ چه زود بیعتان را شکستید شما در غدیر با علی بیعت کردید …
عمر پاسخ داد ما را با زنان کاری نیست فاطمه، بگو ابالحسن بیاید .میگفت و در ذهنش به حرفهای دیشب جوانک فکر میکرد .
گفته بود : اگر فاطمه مقاومت کند چه ؟؟!
فکرهای باطل در سرش را خط میزد عمر ..به خودش نهیب میزد که زن را چه به مقاومت ؟؟
غرق افکار پلیدش بود که فاطمه گفت عمر من تا اخر پای امامم ایستاده ام .حتی اگر در راه او کشته شوم .
عمر دستور داد اتش را مهیا کنند…در چشم به هم زدنی در غرق اتش شد !
جمع حلقه ی دیشب جرات پیدا کرده بودند .سرازیر شدند به سمت درب خانه ! مغیره یاد باخت شب پیشش افتاده بود !
وقتش رسیده بود خودی نشان دهد .شلاق رابر داشت …
مغیره سمت طناب رفت …
عمر لگد می زد …کوچه ولوله ای شده بود که نگو …جرات پیدا کرده بودند !

 
میانه ی همهمه ی کوچه پسر بچه ای را میشد دید که روی نوک انگشتان پایش ایستاده بود و دستهایش را باز کرده بود سمت مادرش ، هر چه پا بلندی کرد و بیشتر پاهایش را کش داد ،قدش به قدِ …نمی رسید !!
در ،در گاهی که دیگر نبود زیبنب خیره به کوچه بود ،درست در بغل فضه …
علی را که بردند کوچه خلوت شده !فاطمه رفت به سمت دری که نبود !
زیر لب با خودش تکرار می کرد : “یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یودن لکم …”
از همان جا بود که سختیِ دست عمر معلوم شد .مغیره هم دردش را چشیده بود حتی ….

بی اجازه امده بودند جلوی درب خانه اش اتش روشن کرده بودند و درب را شکسته بودند و امامش را برده بودند …

images (1)
حسن تنها مرد ِ کوچه بود که حالا زیر بازوی مادر را گرفته بود که راهیِ خانه اش کند …
خانه و زینب … خانه و فضه …خانه و حسن …خانه و حسین ! چه خانه ای ، کشمکش ها تا غروب افتاب ادامه پیدا کرده بود .همه ی اینها برای یک مادر باردار سخت تر از همه گذشته بود ..
محسن تا همین چند ساعت پیش در جمعشان بود و حالا نیامده شهید شده بود .شده بود سند مظلومیت یک خانه ی بی در …
.
فقط یک صبح تا شب زمان برد تا خانه ی ای بی در شود ،بی مادر شود …اما بیشتر به نظر میرسید !
حجم ِ هجومِ بی امانِ ظلم ها زیاد می مایید در این نصفه روز …
چه طولانی شده بود ماجرای زورازمایی ِعمر و قنفذ و مغیره …
.
حالا بعد از این یک خانه مانده و یک مادر مجروح !هنوز هم که هنوز است این زمین و زمان ،آن کوچه و حتی در ِ خانه هجده بهار وامدار مادر ِ خانه ای در پیچ کوچه ی بنی هاشم هستند …
.
مولا نویس : من یک زره برای جهازش فروختم / او عزم جزم کرده بمیرد برای من
.

یک دیدگاه برای ““لا تدخلوا الا یوذن لکم “”

  1. علی گفته :

    سلام – خسته نباشید – لطفا نظر سنجی بزرگ گراموزیک رو تو سایت بذارید تا همه به آقای زمانی و هلالی رای بدن

پاسخ دهید

*

بالا