آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

نوحه ی عقیق

توسط / سه شنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۵ / منتشر شده در بخش ایثاروشهادت, درد و دل نویسنده, عکس, همه

.

%d8%b4%d8%a8-%d8%aa%d8%a7%d8%b3%d9%88%d8%b9%d8%a7

اینجا کرب و بلاست و آن رود خروشان هم فرات. همان جا که عمری به او وعده دادند ، همان جا که عمری برای دیدنش صبر کرده و حالا وقت ملاقات فرارسیده …
صدای آب آب از خیمه ها ، دل نازک و مهربان عباس را نگران میکند. مشک را از سکینه میگیرد و به چشمان مهربان او لبخندی میزند و جگر سوخته ی سکینه کمی آرام تر میشود. نه فقط سکینه ، که همه ی ذرات عالم یقین دارند به قول های عباس و وفا را از عباس آموخته اند.
به چشمان برادر نگاه میکند و جان تازه ای میگیرد و راهی میشود…
گرگ های ترسو در کمین نشسته اند و جرات جلو آمدن ندارند. چه کسی جرات جنگیدن دارد با کسی که در سیزده سالگی یک غول کوفی را به زمین زد و از پا درآورد؟دست از جان شسته کسی که به طمع جنگیدن به سمت پسر علی برود !
به سرعت هزاران سوار و نیزه و شمشیر را پشت سر میگذارد و وارد رود میشود و مشک را پر از آب میکند. تشنگی امانش را برده و بدنش برای جنگیدن به جرعه ای آب احتیاج دارد.
اما امان از تقابل عشق و عقل! عقل میگوید برای یاور حسین بودن باید سیراب شد و عشق می گوید وقتی حسین و بچه های او تشنه هستند ، چگونه میتوان دست به آب برد و سیراب شد؟
نه! لب به آب نمیزند و صحنه ای خلق میکند از وفا و ادب که تابحال دنیا مثل و مانندش را نداشته و نخواهد داشت.
مشک را بر دوش میگیرد و سوار بر اسب و رجز خوان راه می افتد به سمت خیام حسین و به هیچ چیز جز قولش فکر نمیکند و انگار اصلا ضربه های بی امان شمشیر را که از چپ و راست بر پیکرش وارد میشود ، حس نمیکند.
تا وقتی عباس دستی دارد و شمشیری ، احدی خیالش راحت نیست و ترس همچنان بر کوفیان ترسو و خدا ناشناس غلبه دارد.
نامردی دستش را نشانه میگیرد و نامردی دیگر شمشیرش را…
عباس امیدوار به راهش ادامه میدهد و تا وقتی مشک پر از آب را که از جانش عزیزتر میداند ، در بغل دارد ، خود را پیروز میدان میداند و به راهش ادامه میدهد.
ولی انگار گرگ درنده ای فهمیده است جان عباس به جان مشک بسته است و قصد دارد جان او را بگیرد. به ضرب تیری آب روان میشود و امید کشته میشود و رمق از جان عباس میرود…
ماه به زمین می افتد و دل خورشید از جا کنده میشود. حسین به سمت برادر میدود و خود را به سرعت بالای سر او میرساند. ای کاش نمی آمدی حسین جان! عباس شرم دارد از نگاه به چشمان برادر…
انگار کمر دنیا شکست در اثر تلاقی این دو نگاه … انگار همه دشت پر شد از صدای حسین که فریاد برادر سر داد و دلش خون شد از این همه دشمنی و ظلم …
– ” عباس جان برو ! برو که مادر پهلوشکسته مان منتظر توست و انگار تمام اهل آسمان برای استقبال تو آماده میشوند . برو که فرشتگان و تمام اهل آسمان و زمین به پایت بلند شده اند و برای وفاداری و جان فشانی دلیرانه ات در حیرت مانده اند و مشتاق دیدار تو اند.
برو عباس جان! اما بدان که بعد از تو بچه ها خواب راحت نخواهند داشت و دلهره به دل خواهرمان راه پیدا میکند و ستون خیمه هایمان خواهد افتاد…
برو برادرم… بی تابی نکن که من هم به زودی به کنار شما می آیم و وصال نزدیک است. ”
همه عالم در حال تماشایند اما دل هیچ کدام به اندازه دل مردی که تا به امروز همه چیز را به چشم دیده و داغ دار همه ی لحظات بوده ، به درد نیامده…
به هر جا نگاه میکند ، انگار تیری بر قلبش وارد میشود و زخمی سر باز میکند. و حالا باید تحمل کند دیدن دستان بریده و فرق شکافته و قامت به خون غلتیده ی عمویش عباس را !
با دستانی پر از آب بالای سر جسم بی جان قمر بنی هاشم می آید. آب از لا به لای دستانش میچکد و از تمام حجم آب ، فقط یک قطره از عقیق سرخی که به دست دارد ، میچکد روی لبهای خشک عباس. آهی از ته دل میکشد و می نشیند بالای سرش.
هیچ چشمی توان دیدن او را ندارد و تنها به عزاداری می نشیند…
شروع به خواندن می کند و به جایی میرسد که گریه امانش را میبرد :

أَلسَّلامُ عَلَى الاَْعْضآءِ الْمُقَطَّعات
سلام بر آن اعضاىِ قطعه قطعه شده …

پاسخ دهید

*

بالا