آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

کاروان عقیق

توسط / شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۵ / منتشر شده در بخش ایثاروشهادت, درد و دل نویسنده, عکس, همه

%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%b1%d8%a71

.

کاروانی منزل به منزل می گذرد و زمین چرخش خود را روی قدم هایشان بنا کرده و هر کجا می ایستند ، زمین از گردش می ایستد و زمان متوقف میشود.
چه سنگین است دارایی این کاروان !
بهترین و پاک ترین مردمان دنیا ، محرمان اسرار رسول خدا و یادگاران علی و فاطمه ، که خود دلیل خلقت بنی آدم اند ، اکنون مظلومانه و غریبانه ، دلشکسته و اندوهگین و داغدار ، اما با صلابت و چون کوهی استوار ، از جلوی چشمان نامحرمان کوفه عبور می کنند و قرار است برسند به مکانی غریب تر از خانه های کوفه.
دارالاماره !
همان مکانی که مرکز حکومت نا اهل و ناپاکی چون ابن مرجانه است. چنین قصری با این همه امکانات و خدمه و بیت المال به تاراج رفته ، باید هم برای حاکم قصی القلبی چون او ساخته شود !
و الا برای علی که عمری در کنار مردم ، در خانه ی کوچک و ساده و آسمانی اش ، ولی مومنان بود و راهنمای مردم ، همان خانه بس بود برای برپایی عدل و اثبات حق و نابودی هر چه کفر.
چنین مکانی غریب ، جای فرزندان علی نیست. در شان نوادگان پیامبر نیست که دراین مکان ناپاک و آلوده به نفس های قاتلان عزیز خدا و حرمت شکنان خون خدا ، پا بگذارند و بنشینند.
اما چاره ای نیست جز ورود…
صدیقه صغری وارد مجلس میشود و تماشای صحنه ای ، چندباره دلش را میشکند.
تحمل میکند چوبی را که به بوسه گاه جدش وارد میشود و لب های خشک عزیزدلش حسین را می شکافد ؛ تحمل میکند نگاه های سنگین اهل مجلس را که منزلت آنها را میدانند و به تمسخر بهترین های عالم نشسته اند و لب وا نمیکنند از ترس جان و اموال حرام شان…
صبورانه در گوشه ای می نشیند و زنان را همچون عصر عاشورا به دور خود میگیرد و سامان شان میدهد و عزیزش را که بیمار و مجروح است کنار خود می نشاند. حامل پیام حسین زینب است و اکنون تمام بار اسلام روی شانه های با صلابت اوست.
این صدایی که به گوش میشنوند ، صدای باطلی است که در مجلس میپیچد و حق را زیر پا میگذارد و با انواع تهمت ها و رجز های پوچ از آنها میزبانی میکند که به خیالی واهی ، خود را پیروز نشان بدهد و آنها را شکست خورده.
بد مبارزه ای را شروع میکند پسر مرجانه ! فراموش کرده خطبه های علی را و نمیداند انگار که دختر علی در جمع است و این سخنرانی ختم به رسوایی خودش خواهد شد!
بر میخیزد و انگار زمین و آسمان مات و مبهوت جلال و شکوهش میشوند و آماده شنیدن سخنان دلنشین او.
لب به سخنرانی باز میکند و چنان رسوایشان میکند که هر کس چشم هایش بسته باشد ، گمان میکند علی زنده شده است و از ترس حضور او در لاک خود فرو میرود و از جایش تکان نمیخورد.
از کربلا سخن میگوید و تمام مصیبت هایش را با جمله * ما رایت الا جمیلا * آنقدر زیبا تعریف میکند که ابن مرجانه لب میگزد و یک لحظه انگار آن سنگدل هم شکست خود را احساس میکند و از شدت خشم به خودش میپیچد.
ستونهای دارالاماره از جلال و استواری اش به لرزه می افتند و اگر ترس از سقوط سقف روی سر های عزیزانی چون آنها را نداشتند ، به زانو می افتادند و برای استغفار سجده می کردند !
و اکنون نوبت برادر زاده اوست که شهادت را برای جمع تعریف میکند و در پاسخ گزافه ی ابن مرجانه ، پاسخی دندان شکن میدهد.
علی یادگار برادر زینب ، با آن جان خسته و تن تب دار و بیمار ،آنچان دوباره آتش خشم پسر مرجانه را شعله ور میکند که کمر به قتلش میبندد!
اما زینب جان خود را پیش میگذارد و شجاعانه جان امام زمانش را نجات میدهد و تقدیر را تغییر میدهد و دوباره با شجاعت و ثبات و حکمتش ، بینی ابن مرجانه را به خاک میزند و رسوایی اش را بیشتر میکند و او را وادار به عقب نشینی و خاتمه بحث میکند…
با جگری سوخته و دلی شکسته و بغضی فروخورده ، مجلسی به پا میکند که تمام اهل آسمان و زمین مسلمان میشوند و کوفی نامسلمان رسوا و پشیمان.
دلیل این همه صلابت و استقامت بعد از آنهمه مصیبت و اسارت ، شاید حضور اوست که گوشه ای از جمع روبه روی زینب ایستاده و هیچ چشمی توانایی دیدنش را ندارد.
دست به سینه دارد و انگشتر عقیق به دست. منزل به منزل با اهالی کاروان همراه بوده و حالا در جمع نامحرمان ، تنها محرمی که نگاهش آرام جان زینب میشود و به دلش قوت و نیرو میبخشد ، نگاه های حسین گونه اوست.
در این غریب ترین مکان دنیا ، با سخنان دلنشین عمه عالمه اش ، قلب او هم آرام گرفته و انگار بعد از این همه مصیبت و اشک ، برای چند لحظه لبخندی آرام بر لبهایش نشانده و کمی آرام تر شده است.
اما فقط برای چند لحظه …
هنوز ثانیه ای از آرامش قلبش نگذشته که سر به زیر می اندازد و ناگهان چشمانش با صحنه ای رو به رو میشود که قلب نازنینش را دوباره به درد می آورد.
دست روی سینه میگذارد تا تپش شدید قلبش را پنهان کند.
چشمانش را می بندد و از سرهای بریده در تشت ها چشم بر میدارد که جگر خون شده اش بیشتر از این نسوزد…

با بغضی گلوگیر زیر لب زمزمه میکند :
أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَهِ عَنِ الاَْبْدانِ

سلام بر آن سرهاى جدا شده از بدن

پاسخ دهید

*

بالا