آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

نازدانه ی عقیق

توسط / یکشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵ / منتشر شده در بخش ایثاروشهادت, درد و دل نویسنده, عکس, همه

img_20161105_203822

.

بسم الله
.
دارد به سوی خرابه ای میرود؛آقایی بلند بالا که انگار غمی سنگین به دوش میکشد…
میرسد
کسی سخن میگوید؛پیداست دختری شیرین زبان است که قصد دلبردن از پدرش را کرده:
بابا!بیا باهم بشماریم چند روز است شانه به موهایم نزدی یا تعداد منزل هایی که به این خرابه ختم شد…
هرچه خواستم گوشواره ی یادگاری ات را نگه دارم نتوانستم بابا؛دست هایش بزرگ بود و سنگین؛کشید و برد…
بابای خوبم!بیا زخم های دست ها و پاهایم را باهم بشماریم…میدانی چرا اینگونه شد؟
نبودی که آتش انداختند به خیمه گاهمان؛برادر گفت بدوید ، دویدیم!
آقاجان! تمام مسیر صدای قرآن خواندنت می آمد… با این لب های چاک چاک کلام خدا تلاوت میکردی؟
چرا میان موهایت خاکستر نشسته؟
بابا!دلم تنگ است!میشود بیایم؟
.
گوشه ای از خرابه نشسته است و خون میگرید و شیوا سلام میدهد آقای بلندبالایی که انگار غمی سنگین به دوش میکشد:
أَلسَّلامُ عَلَى الْعِتْرَهِ الْقَریبَهِ،
سلام بر آن خانواده اى که نزدیک (و همراه سَروَرشان) بودند

پاسخ دهید

*

بالا