آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

جگر سوخته ی شیر مرد جمل

توسط / یکشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵ / منتشر شده در بخش ایثاروشهادت, درد و دل نویسنده, همه

img_20161106_233437

.

عنوان: یه امامی که حرم نداره !

تا چشم کار می کند
نه نوری
نه چراغی
نه حتی شمعی..
هیچ نیست..
دریغ از حضوری ..
این ظلمت عجیب جگر سوز است ، اصلا ظلمت همیشه برای ما جگرسوز بوده است..
ظلمتی که شبانگاه و غریبانه ، پر درد و آه چهار کودک خردسال به همراه پدر ؛ یاس کبودشان را به خاک سپردند ..
گویی غریبی از همانجا بود که معنا گرفت ..
ظلمتی که در دل شب ، پای محراب ؛ بغض دشمن شمشیری شد و با فرودش به یک باره قرآن را شکافت..
اکنون اینجا..
ظلمت بقیع عجیب غریبانه است ..
از مظلومیت تو همین بس که ماهی دریا هم برایت اشک ها ریخته ، پیغمبر و زهرای اطهر که جای خود دارند..
آخر مگر می شود ، همسر و هم بالینی اینگونه کمر به قتل پسر فاطمه ببندد..
کاش به همین ها رضایت می دادند..
کاش بیش از این قلب زینب را پاره پاره نمی کردند.

زینب با شتاب از خانه ی بنی هاشم بیرون می آید و قصد خانه ی حسن کرده..
به دنبالش برادران و برادر زادگان روان اند و هم چون عمه بی تاب !
بوی تلخ جدایی عجیب کوچه های مدینه را پر کرده !

اضطراب خواب شب گذشته و حرف های مادر قرار از زینب گرفته :
زینبم!
عزادار حسنت خواهی شد !

کنیزکی را میبینی که ظرفی به دست دوان دوان از مقابل دیدگان زینب میگذرد..
صدای بریده بریده ی برادر همراه با سرفه های دردآلود به گوش خواهر می رسد و تاب و توانش از او میگیرد..

تو بگو!
چه کسی سزاوار تر از اوست برای همجواری با رسول الله؟
خدا لعنت کند آن را که جلوی پیکرت ایستاد و چشم در چشم عباس ادعای ارث کرد !
_نمی گذارم او را اینجا به خاک بسپارید ، زیرا که هم ارث پدری ام است و هم ارث شوهری !
یادت هست؟ همین جماعت بودند که فدک را از زهرای مرضیه غصب کردند و گفتند انبیاء
ارث نمی برند !
عباس به خشم آمد و دست به شمشیر برد.. اما حسین :
_عباس! وصیت برادرم را فراموش کرده ای؟
اما دیگر دیر شده بود..
تیر ها روانه ی جسم بی جان کریم ترین کریمان شد و چشمان عباس چون ابر بهاری باریدن گرفت و حسرتی تا عمق جانش را سوزاند.
زینب با دیدن پیکر چاک چاک برادر ؛ ساعاتی قبل و طشت پر خون و جگر برادر در نظرش مجسم شد !
ولی امروز کجا و مجلس یزید کجا..
امان از آن روز که در مجلس نامحرم طشت ی مقابلش دید که رأس حسین علیه السلام در آن جلوه گری میکرد ..

در حیرتم به زینب مضطر چه ها گذشت
آن دم که افتاد نگاهش به آن دو طشت

پاسخ دهید

*

بالا