آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

مادرانه هایی از جنس یاس – قسمت سوم

توسط / شنبه, ۰۷ اسفند ۱۳۹۵ / منتشر شده در بخش درد و دل نویسنده, عکس, همه

.


از پشت میز مطالعم بلند میشم و خودمو روی تخت میندازم.
توی افکارمم که با صدای آروم باز شدن در بلندمیشم و میشینم ؛
– بله
+ عه بیداری صبا ؟! فک کردم خوابی ، گفتم بیام بیدارت کنم که زیادخوابیدی سردرد نگیری.
– سلام مامان ، مگه ساعت چنده ؟
– سه ساعتی میگذره…
با تعجب گفتم :
– سه ساعت ؟! نه ، نخوابیده بودم  داشتم کتاب میخوندم …
یهو یادم افتاد امروز کلاس ویولون داشتم و محکم زدم تو رو پیشونیم و “وای” بلندی گفتم مامانمم که تقریبا داشت از در خارج میشد با ترس برگشت.
دیگه نمیشد کاریش کرد و بیخیالش شدم. میخواستم امروز به وبلاگمم سر بزنم.
+ حالا این کتابه که رومیزه دیگه اثر مفقود شده و تازه کشف شده کدوم نویسنده جهانیه ؟! تا حالا اسمشو نشنیدم …
عجیبه .. چون مامانم از منم تو کتابخوانی حرفه ای تره و حتی یک شاهکار جهانیم نیست که اون نخونده باشه و برخلاف من کتاب های ایرانیم دوست داره. بخاطر همین چیزاست که حرف زدن باهاشو دوست دارم.
– ایرانیه ، میدونم عجیبه ولی برای کار تحقیقمه که میخونم. درباره دختر پیامبر اسلام ، حضرت زهرا.
همونطور که کنار در ایستاده بود گفت:
– اتفاقا الان تو تلویزیون هم یه آقایی از حضرت زهرا حرف میزد ، میگفت شب عروسی لباس عروسشون رو بخشیدن ، بنظرم جالب اومد .. حداقل من که هیچ وقت نمیتونم دست به همچین کاری بزنم!
– چی ؟!
– میگفت یکی از روایات معروف دربارشون اینه که لباس نو و عروسیشونو به یک نیازمند میدن و با لباس معمولی به خونه همسرشون میرن و حاضر نمیشن لباس کهنشونو بدن…
– عجیبه… خیلی…
لبخند میزنه
+ آره .. بیا هنوزم داره حرف میزنه ، فکر کنم حرفاش به درد تحقیقت بخوره

پاسخ دهید

*

بالا