آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

مادرانه هایی از جنس یاس – قسمت پنجم

توسط / شنبه, ۰۷ اسفند ۱۳۹۵ / منتشر شده در بخش درد و دل نویسنده, عکس, همه

.


نشستم تو حیاط. ساعت ده بود و تا کلاس بعدیم سه ساعت مونده بود. گوشیمو از تو کیفم در آوردم و اینترنتو روشن کردم و رفتم اینستا ، بلکه یکم رفع خستگی کنم!
لایک می‌کردم و پستا رو یکی یکی رد می‌کردم
تا اینکه رسیدم به پستِ نرگس. با نرگس از بچگی دوستم ، ولی خب جالبیش اینه که هیچ نقطه اشتراکی تو هیچ زمینه ای با هم نداریم ! نه اعتقاداتمون شبیه همه نه ظاهرمون .. با این حال از بهترین دوستای زندگیمه
یه عکس گذاشته بود از پرچم «یا فاطمه ‌الزهرا» انگار از مسجد محلشون عکسو گرفته بود
قطعا اگه این روزا درگیر تحقیق نبودم ، از این پست هم رد می‌شدم ! ولی الان انگار چشم و گوشم به اسم «حضرت زهرا» خیلی حساس شده
.
کپشن رو نگاه کردم ، نوشته بود :
« در عجبم از این همه عشق و محبت و ایمان!
حتی نمی‌توانم لحظه ای خود را جای او بگذارم !
تصور کن ..در ایام سوگ پدرت باشی ، اما مردم بجای اینکه التیامی بر زخمت باشند ، نمکدان به دست بگیرند و بپاشند و بپاشند
به این هم راضی نشوند و حق خلافت شویت را هم بستانند
باز راضی نشوند و زمینی که حق الهی و مبرهن توست را غصب کنند!
باز هم راضی نشوند و هیزم به در خانه ات گذارند و خانه‌ت را به آتش کشانند ، چنان ضربه ای زنند که طفلت که هنوز رنگ دنیا ندیده ، از دنیا رخت بندد ، همسرت را پیش چشمانت به خشم برای بیعت زوری به مسجد برند ، شمشیر بر گردنش گذارند و …
نه دیگر توان نوشتن ندارم! نمیتوانم بنویسم از صبر بی نهایتش پس از این همه بازی تلخ روزگار …. »
.
به خودم اومدم ، صورتم خیس اشک شده بود سریع با پشت دست پاکشون کردم ک کسی با این قیافه منو نبینه!
ذهنم پر از سوال شده بود ..کدوم زمین ؟ کی خونه‌ رو آتیش زد ؟ چرا بیعت زوری ؟ اصلا چرا این همه تنها و غریب ؟! مگه دختر پیامبر خدا نیست ؟ هوف ! سرم درد گرفت از هجوم این همه سوال بی جواب
نمیتونستم بیشتر از این صبر کنم ، بی توجه به کلاس بعدیم ، شماره نرگس رو گرفتم . باید هرچه زودتر می‌دیدمش …

پاسخ دهید

*

بالا