آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

جوان هاشمی

توسط / دوشنبه, ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۶ / منتشر شده در بخش آهنگ, درد و دل نویسنده, همه

_بیا لیلای من
حسین، کودک نورسیده را به دستانِ لیلا می سپارد!
لیلایِ حسین، کودک را در آغوش می کشد!
لیلا مادر شده است و این افتخاری است عظیم برای مادرِ علی اکبر!
مادر و کودک چشم در چشم هم می شوند؛حالا نه کودک پلک می زند و نه مادر!
لیلا از شباهت وصف ناپذیر کودکش به پیامبرش مانده است!
امام می داند که اگر کسی به غیر از لیلا علی اکبر را به پدر هدیه می کرد، می گفت که این کودک : پیامبرِ ثانی است.
مادر که حالا نظاره گرِ گیسوانِ همچون شب علی اش شده است، در چشم هایش چیزهایی می خواند!
این علی اکبرِ لیلاست که سوار بر مرکب به دورِ میدان می چرخد!
ماشاءالله از جان و دلِ لیلا بلند می شود!
_ماشاءالله به گیسوانت مادرم!
ماشاءالله به بازوانت فرزندم!
ماشاءالله به جلال و جبروتت اکبرم!
ماشاءالله به چابکی و تیزهوشی ات علی ام!
در دلِ لیلا قند آب می شود وقتی نگاهِ تحسین آمیزِ حسین را در گوشهِ چشمِ فرزندش می بیند!
به خود باز می گردد.
کودک نورسیده را چه به آرامشِ آنچنانی؟!
چنان چشم در چشمِ مادر شده است و از شورِ لبخندش آرامش را به نگاه مضطربِ لیلا می بخشد!
حقا که فرزندش از جوانانِ بنی هاشم است!
نگاهی به فرزند و نگاهی به عباس عمویِ فرزندش می اندازد!
او اطمینان دارد که علی اکبر می شود یلی مانندِ عباس!
لیلا دارد به چشم می بیند آینده یِ فرزندش را در کربلا!
همان جایی که رجز می خواند:
_انا علی بن الحسین…
قسم به خانه ی خدا که ما پرچمدارِ ولایت محمد، خاتم النبی هستیم!
و لیلا عشق را در چشمانِ علی اکبر می خواند وقتی می گوید:
_قسم به خدا!
منِ جوانِ هاشمی، به حمایت و یاری پدرم می ایستم و می جنگم!
فتبارک الله را در چشم عمر سعد هم می توان خواند، چه برسد به اباالفضل که خود آموزگار علی بوده است!
مگر نه آنکه، او توانست فقط با چرخشِ دستی طارق و پسرانش را به هلاکت برساند؟!
مگر نه آنکه، علی به هر سو که می چرخید، حسین را می دید؟!
مگر نه آنکه، همه ی این ها، از چشمه ی جوشان عشقِ حسین، می جوشید؟!
و مگر نه آنکه، لیلا این عشق را به فرزندش آموخت؟!
علی اکبر دست به دست می چرخد.
اکنون کودک به آغوشِ عمه اش زینب می رود؛ و میان زانوانِ عمه جا می گیرد و چه می کند با دله همه وقتی مجسم می شود برایشان، ادبِ جوانِ هاشمی که زانوان بر خاک کشیده و دریایِ عظمت و صبر را راهی مرکب می کند!
و چه خوب لقبی است برای این کودک : خدایِ ادبِ هاشمی!
حسین علی اکبر را روی دستانش می گیرد و لبانِ پرمهرِ علی را به لبانِ پر از عشقِ خویش می چسباند!
قطره أشکی آسمانی نازل می شود و حسین می گوید:
مبادا لبِ خشکت را ببینم علی جانم !
لیلا، کودک را به بالای سرش می برد و از اعماق جان می گوید:
_پروردگارا!
قربانی کربلایِ حسینت!
قربهٓ الی الله!

پاسخ دهید

*

بالا