آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

عشق ، بر فراز عَلَم

توسط / چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶ / منتشر شده در بخش درد و دل نویسنده, عکس, همه

.

ما سه تن بودیم. آمدیم که به سهم خود روایت کنیم هرآنچه با تار و پود وجودمان دیدیم و شنیدیم. و من اولینِ آنها هستم! عَلَمی‌بر دست زائری از زائرانِ ارباب عاشقان.سید مرا از ماه ها پیش ‌آماده ی سفر کرده بود. از همان شب های قدر که در هیئت کوچک خانگیشان پرچمی که حالا آویخته بر اندام من است را دوختند و نقش زدند و مزین کردند به نام مولایمان حسین. و من چه ها دیدم در این روزها که لایقِ همسفری با پابوسانِ اباعبدالله شدم…اول محرم بود. اولین بار همان شب پا به روضه خانگی گذاشتم. بنا بود قد بکشم و ذکرِ مزین شده بر اندامم را به منصه ظهور برسانم. از همان ماه محرم بر دیوارِ هیئت جا خوش کردم و منتظر ماندم. منتظرِ اربعینی که اوجِ تکامل مرا دربرداشت….آماده شدیم. همگی بار سفر بستند. تمام عمر کوتاهم را منتظر همین لحظه بودم. لحظه ای که سید مرا بر کوله خود جاسازی کند. آه که بیتابِ دیدار یار شدن چه زیباست! از این بالا دیگر رهای رها هستم! نسیم میوزد و من چه عاشقانه چشم به مقابل دوخته ام که مبادا ثانیه ای از نگاه مولا غافل شوم…با خود کوله باری امانت به همراه دارم. قطرات اشک مادری که فرزند چند ماهه اش به سختی نفس میکشد، پدری که داغ جوان دیده است، دل شکسته هایی که از سفر به دیار عاشقان جامانده اند، گناهکارانی که درمانِ دلشان را در نگاه عنایت مادرِ سیدالشهدا یافته اند و جوانانی که در شوقِ دفاع از حرمِ حضرت زینب کبریٰ بیتابی میکنند…و اما اربعین! و اما پیاده روی و قدم برداشتن به سویِ حرم یار. و اما موکب هایی که بوی اخلاص میدهند. چای هایی که گرمای محبت حسین ع در بر دارند. اینجا تمام معادلات دنیایی خط خورده است… اصلا گویا این تکه از زمین، جزئی از بهشت خداست! نه دنیای پست و سستِ کره خاکیبر فراز دستانِ سید میچرخم و میگذارم باد خوب به میان تار و پودم بپیچد و امانتی ها را زودتر به آنجا که باید ببرد! میچرخم و میچرخم و میبینم … مادری که طفل فلج خود را در مسیر همین جاده دراز کش کرده است به امید گوشه چشمی از اربابش. جوانی که عکس شهیدی با خود به همراه دارد و در دل نوای «کربلا کربلا ما داریم میاییم» میخواند! پیرمردان و پیرزنانی که نه کهولت سن و نه درد زانو و کمر آنها را از این حماسه مانع نشده است. چقدر بنویسم از این صحنه ها! که تا خود نیایی و نبینی، این همه شور مرا درک نخواهی کرد…آری، من تنها عَلَمی هستم در دستان عاشقی از عاشقانِ حسین، که تنها چند قدم مانده تا به حرمِ مولایش برسد… عَلَمی هستم که آرزوی دستانِ اباالفضل تکه تکه ی وجودش را دربرگرفته. عَلَمی که از همان ابتدای این مسیر با خود می اندیشید که اگر فقط نیمی از این جمعیت هم، عاشورای ۶۱ همراه حسین ع بودند، دیگر نه عشقی سر بریده میشد نه دخترانی رنگ کبودی به خود میگرفتند… اما تقدیر همین بود که رقم خورد. حسین ع بالای نیزه ها رفت تا حالا نهمین فرزند از ذریه پاکش، بی یار و یاور نماند. ای مولایمان ای صاحب عصر و الزمان، ما امدیم که بگوییم جاده «نجف-کربلا» که هیچ، برای رسیدن به تو حاضریم، جاده «ایران- به هرکجای دنیا که تو باشی» را سینه خیز بیاییم و یاریت کنیم.حالا که بر کناره ی درِ ورودی ضریح ایستاده ام و منتظرم تا متبرک به هوای زیر قبه ارباب شوم، نظر لطفی نصیب من و تمام کسانی که دل هایشان را به نخ پرچمم آویخته اند، بفرما! که تو سید جوانان اهل بهشتی…

پاسخ دهید

*

بالا