آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

عشق ، بر گوشه ی چادر خاکی

توسط / پنج شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶ / منتشر شده در بخش درد و دل نویسنده, عکس, همه

.

چهره ی سیاه و قامت بلندم ، از دور هیبت دارد و از نزدیک وقار و متانت.
اما این روزها نه رنگ هیبت دارم و نه رنگ وقار ، که یادگاری هستم از مادر حسین ، بر سر زائران حرمش.
ستون به ستون و موکب به موکب ، خاطره ای برایم تداعی میشود.
کاروان های زنانه ، مرا یاد کاروانی می اندازد که حامل برترین زنان عالم بود و روزی در این مسیر ، با غل و زنجیر و تازیانه از آنها استقبال میشد.
آنها مرا از خود جدا نکردند ، حتی به زور ضربه و حتی به قیمت جان!
در راس همه ی آنان ، سرورم زینب بود که با یک دنیا انبوه و مصیبت ، همچون کوه استوار و با صلابت بود و تنها به فکر برافراشتن پرچم اسلام و زنده نگه داشتن دین جدش رسول الله.
من به تنهایی پارچه ای بی ارزش بودم که بر تن عزیزان خدا حرمت یافتم و مقدس شدم ؛ زهرای مرضیه ، زینب کبری ، فاطمه معصومه …. تا شهیدانی که در جای جای دنیا ، برای صیانت از حیا و عفت و دینداری ، خون شان بر زمین ریخت و حتی یک لحظه یقین شان به شک مبدل نشد!
امروز که بر سر زائران حسین جلوه می کنم و خاک راه بر چهره ام می نشیند و خار مغیلان جلوی راهم را میگیرد ، گذشته برایم زنده میشود و آینده برایم روشن تر…
دلم میخواهد قدم به قدم ، با بانوان زهرایی همراه باشم و شاهد صبر زینبی شان برای برافراشتن پرچم اربابم حسین.
گاهی به پایشان می پیچم ، و گاهی مایه تسکین روح شان هستم ؛ گاهی مایه ی گرمای وجودشان هستم و گاهی محافظ آنها از سرما ؛
انگار این روزها بهترین روزهای عمر من است و این جاده بهترین راه برای پیمودن…
شاهد این روزهای زیبایم ، آن علم در پشت سر و این زمین در زیر پا!
که روایت میکنند آنچه باید روایت شود…

پاسخ دهید

*

بالا