آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

پرواز خاتم

دوشنبه, ۰۸ آذر ۱۳۹۵ توسط

اینجا مدینه است .. شهر محمد امین .. نبیِ اکرم .. خاتمِ انبیاء .. محمدِ مصطفی صلوات الله علیه .. این روز ها شهر در سکوتی دردناک فرو رفته است. گوشه ای از شهر عده ای به انتظار نشسته اند تا ثمره نیرنگ و خیانت خود را ببینند و دندان تیز کرده اند برای جانشینی

اربعیـنِ عقیق

سه شنبه, ۰۲ آذر ۱۳۹۵ توسط

بسم الله . بین نخلستان و چندین مزار درحال سعی است؛اصلا چنان می آید و میرود که گویی سعی بین صفا و مروه را به جا می آورد… به مزارها که رسید روز های اسارت را گفت؛چنان گفت که آتش انداخت به جان عالم!آتشی که خاموش نشده و نمی شود.بلند میشود و راهی نخلستان!وقتی میرسد

زمانه ی عمار

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵ توسط

بسم الله . زمان همان زمانه ی کوفی ساز و کوفی پرست است.آنها که در سخنوری شان ذکر علی از زبانشان نمی افت و در جنگاوریشان جز کیسه و مال به چیزی فکر نمیکنند. آن روزها علی بود و صفین،حسین بود و یک مشت امضا پای بیست هزار نامه و حالا سیدروح الله و سید

خواهـرِ عقیق در بند

پنج شنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۵ توسط

مردم برای تماشای اسرای آل پیامبر جمع شده اند ، زنی از بالا خانه آنان را دید و پرسید : شما از کدام اسیرانید؟ گفتند : ما اسیران محمد صلی الله علیه و آله وسلم هستیم ، پایین آمد و مقداری لباس به آنان داد تا خود را بپوشانند. عده ای می خندند و سنگشان

بنام پرورگاه دشت ها سلام بر دانه ها و جوانه های درخت زیتون.. سلام بر نسیم دلنواز فلسطین… که تنها نوازش کننده دشت ها و سبزه زار هاست… و سلام بر آواز های غمگین باد در سبزه زار و رقص پر از خون جوانه ها… سلام بر ریشه های مستحکم درخت زیتون که با جان

عقیقی بسته بر نخل

یکشنبه, ۰۴ مهر ۱۳۹۵ توسط

میثم، جوانی بود به مثابه ی سیب گلابی برشاخه ی درختی در یکی از باغستان های بنی اسد؛ غلام بود ، غلام یکی از همان زن های بنی اسد که خلخال طلا بر پا می انداختند و صبح خروس خوان، قبل از آن که چانه های خمیر را بر تن داغ تنور بچسبانند، در زلال

بسم رب الشهدا و الصدیقین قرآن جیبی کوچکش را از روی طاقچه برداشت و در جیب پیراهنش گذاشت و بندهای پوتینش را محکم کرد. بوسه های مردانه اش بر پیشانی پدر و مادر و لبخند رضایت آنها هنگام وداع با تک فرزندشان ، معنای غیرت و عشق را برای همیشه در خاطر مردم آن کوچه

تجلی خورشید علوی

دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۵ توسط

هجده روز از ذی الحجه می گذرد .. قافله ای می آید ؛ راهش حق ، بارش ایمان و مقصدش الله .. قافله سالاری چون محمد صل الله علیه و آله و سلم پیشاپیش افق اسلام ، هنوز چشم انتظار طلوع خورشیدی است که با دمیدن آن بر طومار دین ، مهر “اَکمل” خواهد خورد.

بسم رب العشق . طاغوتیان اطراف حرم را گرفته اند؛انگار که حریم امن برای اجرای نقشه ی شومشان تنها راه سیاه و به جا مانده است.حریم امنی که خداوند از ابتدای خلقت ریختن قطره خونی را در آن حرام نموده جایگاهی شده است تا طاغوت در فکر این باشد که میتواند پایش را فراتر از

همسفـر عقیق

چهارشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۵ توسط

بسم الله الرحمن الرحیم ساعتی از نیمه شب گذشته ، سقف تنگ اتاق را رها کرده و رخت خواب خود را به زیر سقف آسمان پرستاره آورده از مسلم حرف میزنم ، عقیل زاده است و پسر عم پسرِ زهرا چشمانش را تنگ کرده و به تک تک ستاره ها، هر کدام چند دقیقه ،

یاس در عقد ماه

شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۵ توسط

زنی عرب، ظرفی از اسپند را در دست دارد و در ورودی کاهگلی درب خانه ایستاده. دانه های عنبر و مشک،روی آتش می رقصند و عطر می پراکنند. دیگ های غذا به جوش اوفتاده و حالا مستمندان شهر،همگی میدانند که حتما امشب،میمهمان سفره ی کریم ترین مرد شهرند. ماه بر راه آب و جارو شده

فرزندان هابیل

جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵ توسط

از سرانگشتان شومش قطره های خون مظلومان عالم آشکارا می چکد،گاهی به شب،گاهی به روز،کاری ندارد که زمانش و مکانش کی شود یا که کجا باشد. آری قابیلیان زمانه دست بر شمشیر برده تا که فرزندان هابیل زمان را قطعه قطعه کرده و با اسب لجوج خود بر تن بیمار و رنجور زمانه تاخت کرده

در جست وجوی شما

پنج شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵ توسط

آنان که به چاه شیطان افتادند،آنان که زیستن در زمین را ابدی دانستند،در راه می مانند،یا راه را گم میکنند،یا راه را کج میروند، چراکه دست تمنا نداشته،و پای طلب برنمیدارند. آنان هیچ از حضور حیات بخش تو ندارند : “انت کما تقول و فوق ما نقول تو چنانی که خود گویی و بالاتر از

قصـه همون قصه است !

دوشنبه, ۰۸ شهریور ۱۳۹۵ توسط

فرقی نمی کند ، که هزاران سال پیش سری را با سنگ نشانه بگیری و لقب اولین قاتل را از آن خود کنی یا در حول و حوش همین سال های به اصطلاح عصر مدرنیته ، قلب و مغز و سری را با گلوله نشانه بگیری و لقب تروریست را به خود اختصاص دهی !

هوالنّور هنوز، دقایقی تا طلوع آفتاب باقی مانده! از پدر بزرگم شنیده ام که خورشید هر روز صبح، پیش از طلوع، به پابوس می آید واذن می گیرد برای طلوع کردن و دامن گستردن بر زمین! شهر هنوز خلوت است و فقط چند مغازه ی کوچک در طرفین خیابان کرکره ها را بالا داده اند

بالا