آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

عقیق زاده

شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۵ توسط

. به نام یگانه بهانه هستی آهنگر که باشی… مسلمانِ علوی که نباشی… چه فرقی میکند حسین(ع) , نوه محمد(ص) کشته شود یا یزید نوه ابوسفیان… تو فقط شمشیر تیز میکنی و زهر آلود , کاری به کار کسی نداری… اتفاقا با صدای اذان مغازه ات را میبندی و نمازت را سر وقت میخوانی ,

تنهاییِ عقیق

شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۵ توسط

. بسم رب العلی . چندی بیش نگذشته است از پیمان شکنیِ ذلیلانه و همینطور تنها گذاشتن پیغام رسان ولی شان!بعد از شهادت مسلم و هانی خیلی ها فهمیده اند نزدیک شدن به او و اصلا راه دادنش به جمعشان از ابتدا اشتباه بوده است.قاضی ای که علی(ع) تبعیدش کرده بود را با چه استدلال

آرامش عقیق

چهارشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۵ توسط

. دشت کربلا آرام است .. جبهه باطل را اگر بنگری ، گاهی‌ صدای ساز و دهل می شنوی ، گاهی صدای تیز کردن شمشیر … کمی که دقت کنی می فهمی این صدا میان سکوتِ لبریز از آرامش ‌جبهه حق گم شده … و صحرا را سکوتی پر معنا فرا گرفته .. اما ..

بنام پرورگاه دشت ها سلام بر دانه ها و جوانه های درخت زیتون.. سلام بر نسیم دلنواز فلسطین… که تنها نوازش کننده دشت ها و سبزه زار هاست… و سلام بر آواز های غمگین باد در سبزه زار و رقص پر از خون جوانه ها… سلام بر ریشه های مستحکم درخت زیتون که با جان

تجلی خورشید علوی

دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۵ توسط

هجده روز از ذی الحجه می گذرد .. قافله ای می آید ؛ راهش حق ، بارش ایمان و مقصدش الله .. قافله سالاری چون محمد صل الله علیه و آله و سلم پیشاپیش افق اسلام ، هنوز چشم انتظار طلوع خورشیدی است که با دمیدن آن بر طومار دین ، مهر “اَکمل” خواهد خورد.

شهادت مسلم بن عقیل علیه السلام

دوشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۵ توسط

سلام نمازش را میدهد و برمیخیزد که برود و چاره ای بیاندیشد. خانه مختار و هانی هم نتوانست جای امنی برای مسلمان میهمان کوفه باشد. کمتر از هفت روز از پیمان مردم کوفه با مسلم می گذرد . مردمی که تفاوت سایه ی ابن مرجانه و حسین بن علی را ندانند ، امیر جدیدشان را

بسم رب العشق . طاغوتیان اطراف حرم را گرفته اند؛انگار که حریم امن برای اجرای نقشه ی شومشان تنها راه سیاه و به جا مانده است.حریم امنی که خداوند از ابتدای خلقت ریختن قطره خونی را در آن حرام نموده جایگاهی شده است تا طاغوت در فکر این باشد که میتواند پایش را فراتر از

یاس در عقد ماه

شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۵ توسط

زنی عرب، ظرفی از اسپند را در دست دارد و در ورودی کاهگلی درب خانه ایستاده. دانه های عنبر و مشک،روی آتش می رقصند و عطر می پراکنند. دیگ های غذا به جوش اوفتاده و حالا مستمندان شهر،همگی میدانند که حتما امشب،میمهمان سفره ی کریم ترین مرد شهرند. ماه بر راه آب و جارو شده

در جست وجوی شما

پنج شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵ توسط

آنان که به چاه شیطان افتادند،آنان که زیستن در زمین را ابدی دانستند،در راه می مانند،یا راه را گم میکنند،یا راه را کج میروند، چراکه دست تمنا نداشته،و پای طلب برنمیدارند. آنان هیچ از حضور حیات بخش تو ندارند : “انت کما تقول و فوق ما نقول تو چنانی که خود گویی و بالاتر از

از نارنجک دستی تا موشک قیام

یکشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۵ توسط

*** به نام یگانه بهانه هستی مرد که باشی ، پدرانه دست شهاب هایت را میگیری و قدم به قدم از پله ها بالا میبری..۱..۲..۳… مرد که باشی دغدغه های پدرانه ات تو را از ایران به سوریه و لبنان هم میکشد… مرد که باشی ، پدر میشوی..پدر موشکی ایران… مردی که در شب تولدش

روی ماه تو

سه شنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۵ توسط

وقتی قرص ماه کامل شد ، توانست تک تک لحظه های سپری شده را در صورتش ببیند. تابحال تصویری زیباتر از چهره ی این ماه ندیده است! چهره ای که نگاهش نگاه پر مهر تو و لبخند روی لب هایش باقی مانده شیرین ترین لحظه های سپری شده با توست… عاشق نبود ، اما صورت

اولین باری بود که سوار هواپیما می شدند. چشمان پسر کوچکشان از شدت ذوق برق می زد. در صندلی کنارشان هم یک تازه عروس و داماد بودند که اولین سفر دو نفره شان را تجربه میکردند. همه خودشان را برای یک سفر دلنشین آماده کرده بودند و هیچ کس از سرنوشت خبری نداشت. سرنوشتی که

چند ساعتی از طلوع آفتاب می گذرد؛ شهر در خلأ سکوت،محسور شده؛ تنها صدای بال زدن چند لاشخور- که اطراف یک خرابه پرسه می زنند و انگا بر سر یک تکه لاشه ی مجهول دعوایشان شده- گاه گاهی به گوش می رسد. صدای یک دست سازه ی بشری، لاشخورها را از دعوا متوقف می کند.

هوای عراق، در چله ی بزرگ زمستان هم همیشه گرما دارد؛چه برسد به این روزها که خورشید، دشنه ای شده و قصد شکافتن فرق زمین را کرده! مرد،دشداشه اش را بالا میگیرد تا گودال آبی که در راهش سبز شده، دامن سپید عربی اش را خیس نکند.با یک دست چفیه ی سرخش را نگه داشته

پدری میرود

یکشنبه, ۰۶ تیر ۱۳۹۵ توسط

ازچهره ی سیه چرده اش میتوان سنش را تقریبا ۱۲-۱۱ سال تخمین زد.به دیوار کاهگلی تکیه داده ؛در سفیدی شیر که با لرزش دست هایش و گاه با نسیم ملایم سحرگاه،موج میخورد،چهره اش را می بیند و زیر لب برای بار هزارم به خودش می گوید:«طبیب گفت شیر حالش را خوب می کند!گفت اگر شیر

بالا