آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

از نارنجک دستی تا موشک قیام

یکشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۵ توسط

*** به نام یگانه بهانه هستی مرد که باشی ، پدرانه دست شهاب هایت را میگیری و قدم به قدم از پله ها بالا میبری..۱..۲..۳… مرد که باشی دغدغه های پدرانه ات تو را از ایران به سوریه و لبنان هم میکشد… مرد که باشی ، پدر میشوی..پدر موشکی ایران… مردی که در شب تولدش

شهیـده حجـاب

دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۵ توسط

. شاید آن روز که روبروی کیک تولدش با سی و یک شمع نشسته و چشمانش را بسته و دستانش را در هم گره کرده و زیر چانه اش گذاشته بود ، تصور نمیکرد چند ماه بعد در این جایگاه ایستاده باشد و از مردی که تهمت فاحشه و تروریست به او زده و روسری

اولین باری بود که سوار هواپیما می شدند. چشمان پسر کوچکشان از شدت ذوق برق می زد. در صندلی کنارشان هم یک تازه عروس و داماد بودند که اولین سفر دو نفره شان را تجربه میکردند. همه خودشان را برای یک سفر دلنشین آماده کرده بودند و هیچ کس از سرنوشت خبری نداشت. سرنوشتی که

چند ساعتی از طلوع آفتاب می گذرد؛ شهر در خلأ سکوت،محسور شده؛ تنها صدای بال زدن چند لاشخور- که اطراف یک خرابه پرسه می زنند و انگا بر سر یک تکه لاشه ی مجهول دعوایشان شده- گاه گاهی به گوش می رسد. صدای یک دست سازه ی بشری، لاشخورها را از دعوا متوقف می کند.

هوای عراق، در چله ی بزرگ زمستان هم همیشه گرما دارد؛چه برسد به این روزها که خورشید، دشنه ای شده و قصد شکافتن فرق زمین را کرده! مرد،دشداشه اش را بالا میگیرد تا گودال آبی که در راهش سبز شده، دامن سپید عربی اش را خیس نکند.با یک دست چفیه ی سرخش را نگه داشته

پدری میرود

یکشنبه, ۰۶ تیر ۱۳۹۵ توسط

ازچهره ی سیه چرده اش میتوان سنش را تقریبا ۱۲-۱۱ سال تخمین زد.به دیوار کاهگلی تکیه داده ؛در سفیدی شیر که با لرزش دست هایش و گاه با نسیم ملایم سحرگاه،موج میخورد،چهره اش را می بیند و زیر لب برای بار هزارم به خودش می گوید:«طبیب گفت شیر حالش را خوب می کند!گفت اگر شیر

پرواز عشق

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵ توسط

مصطفی مرد میدان عاشقی… بچه که بود تلاشش از همه هم سن و سالان بیشتر بود و به واسطه همان تلاش ها همیشه از همه بهتر بود و به بهترین مقامات علمی رسید. اما این رسیدن ها برایش کارساز نبود… مصطفی دنبال یک گمشده بود. گمشده ای که فرسخ ها مسیر طولانی و صعب را

حضرت خدیجه ، جزء اولین ایمان آورندگان

چهارشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۵ توسط

به نام یگانه بهانه هستی «همسر آفتاب» زیبایی و خرد و اصل و علم و پاکدامنی که جمع شوند همگی… معجزه ای بپا میشود به نشانه عشق و محبت و آزادگی… آنوقت است که میتوانی محبوب ترین و صالح ترینِ زنان باشی… آنوقت است که تمام ثروتت را خرج عشق میکنی و… آنوقت است که

ارمیا ی این روزها

چهارشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۵ توسط

بسم الله… . میان موج خروشان گیر افتاده ام؛اما میدانم امروز این موج مرا به سعادت خواهدرساند واین صحنه ی عظیم چیزی نیست که مرا به کام هلاکت بکشاند.برای اولین بار از خودرابه موج سپردن نمی ترسم و راضی ام از گام برداشتنی که از سر اراده نیست؛گویی با طنابی دستانم را بسته اند و

بسم رب الشهدا و الصدیقین . این چهارمین تابوت است ! ایستاد مقابلش .. نشست ..پرده را کنار زد … پارچه ای از استخوان را در اغوش گرفت .. چشمانش را بست و بیاد آورد زمانی را که برای بار چهارم طعم شیرین مادری را در خود حس کرده بود ….  و همصدا شد با

فتح شهر خون کار خداست

دوشنبه, ۰۳ خرداد ۱۳۹۵ توسط

. حالا که طعم شیرین امنیت را حس می کنیم و برای آینده مان نقشه می کشیم ، بهترین وقت است برای یادآوری سی و چند سال پیش که جوانانمان با دست خالی جلوی دشمن ایستادند و ناامیدی را در خود به قتل رساندند . همان جوان ها ، شدند وسیله ای الهی تا شهر

این حلقه ی زینبیون است

شنبه, ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ توسط

بسم رب الشهدا و الصدیقین من در اندیشه ی آن بانویی هستم که چند سالیست طلایه دار طریق زینب شده است من به بانویی فکرمیکنم که دارد از جان و جانانش میگذرد هشت سالی می گذرد؛ از شبی که آن خوردوی نقره ای رنگ در خیابان الحدیقه ی دمشق باصدایی مهیب منفجر شد و حاج

معلم یعنی…

یکشنبه, ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵ توسط

بسم الله العالِم . کتاب هارا،صفحه هایشان را بو میکشم،گویی ابتدای سال تحصیلی است،ولی من دلیل عجیب تر و زیباتری برای این کار دارم. کتاب هایم فصل به فصل قصه ی شیدایی لیلا هستند؛البته اگر من لیلا باشم و اگرنه فداییان راه حسین مجنون اند. فصل ابتدایی کتاب خون باران است از فاجعه ی منا؛دومین

پرچم یعنی جلباب

شنبه, ۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۵ توسط

بسم الله …. داغ زینب (س) داغی بزرگ است… به پهنای دشت تفتیده ی کربلا؛ به غریبی و بی کسی اسارت. داغ زینب علی اکبر و حسین و عباس (علیهم السلام) میدهد؛چنان که پیش از دیدن محزونی زینب فدای خدای خود،فدای ناموس خویش شدند… داغ زینب (س) بسیار بزرگ است؛نه آنچنان که بدانم و نه

«سلام بر ابراهیم. اینگونه نیکوکاران را جزا می دهیم. به درستی که او از بندگان مومن ما بود.» صافات – آیات ۱۰۹ تا ۱۱۱ اسمش را زیاد شنیده ایم. صفحه های مجازی ، یادگاری هایی که گاهی در اتاق یا حتی روی کیف بچه های دهه هفتادی به چشم میخورد و ابراهیم را دوست خود

بالا