آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

پرواز عشق

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵ توسط

مصطفی مرد میدان عاشقی… بچه که بود تلاشش از همه هم سن و سالان بیشتر بود و به واسطه همان تلاش ها همیشه از همه بهتر بود و به بهترین مقامات علمی رسید. اما این رسیدن ها برایش کارساز نبود… مصطفی دنبال یک گمشده بود. گمشده ای که فرسخ ها مسیر طولانی و صعب را

حضرت خدیجه ، جزء اولین ایمان آورندگان

چهارشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۵ توسط

به نام یگانه بهانه هستی «همسر آفتاب» زیبایی و خرد و اصل و علم و پاکدامنی که جمع شوند همگی… معجزه ای بپا میشود به نشانه عشق و محبت و آزادگی… آنوقت است که میتوانی محبوب ترین و صالح ترینِ زنان باشی… آنوقت است که تمام ثروتت را خرج عشق میکنی و… آنوقت است که

ارمیا ی این روزها

چهارشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۵ توسط

بسم الله… . میان موج خروشان گیر افتاده ام؛اما میدانم امروز این موج مرا به سعادت خواهدرساند واین صحنه ی عظیم چیزی نیست که مرا به کام هلاکت بکشاند.برای اولین بار از خودرابه موج سپردن نمی ترسم و راضی ام از گام برداشتنی که از سر اراده نیست؛گویی با طنابی دستانم را بسته اند و

بسم رب الشهدا و الصدیقین . این چهارمین تابوت است ! ایستاد مقابلش .. نشست ..پرده را کنار زد … پارچه ای از استخوان را در اغوش گرفت .. چشمانش را بست و بیاد آورد زمانی را که برای بار چهارم طعم شیرین مادری را در خود حس کرده بود ….  و همصدا شد با

فتح شهر خون کار خداست

دوشنبه, ۰۳ خرداد ۱۳۹۵ توسط

. حالا که طعم شیرین امنیت را حس می کنیم و برای آینده مان نقشه می کشیم ، بهترین وقت است برای یادآوری سی و چند سال پیش که جوانانمان با دست خالی جلوی دشمن ایستادند و ناامیدی را در خود به قتل رساندند . همان جوان ها ، شدند وسیله ای الهی تا شهر

این حلقه ی زینبیون است

شنبه, ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ توسط

بسم رب الشهدا و الصدیقین من در اندیشه ی آن بانویی هستم که چند سالیست طلایه دار طریق زینب شده است من به بانویی فکرمیکنم که دارد از جان و جانانش میگذرد هشت سالی می گذرد؛ از شبی که آن خوردوی نقره ای رنگ در خیابان الحدیقه ی دمشق باصدایی مهیب منفجر شد و حاج

معلم یعنی…

یکشنبه, ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵ توسط

بسم الله العالِم . کتاب هارا،صفحه هایشان را بو میکشم،گویی ابتدای سال تحصیلی است،ولی من دلیل عجیب تر و زیباتری برای این کار دارم. کتاب هایم فصل به فصل قصه ی شیدایی لیلا هستند؛البته اگر من لیلا باشم و اگرنه فداییان راه حسین مجنون اند. فصل ابتدایی کتاب خون باران است از فاجعه ی منا؛دومین

پرچم یعنی جلباب

شنبه, ۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۵ توسط

بسم الله …. داغ زینب (س) داغی بزرگ است… به پهنای دشت تفتیده ی کربلا؛ به غریبی و بی کسی اسارت. داغ زینب علی اکبر و حسین و عباس (علیهم السلام) میدهد؛چنان که پیش از دیدن محزونی زینب فدای خدای خود،فدای ناموس خویش شدند… داغ زینب (س) بسیار بزرگ است؛نه آنچنان که بدانم و نه

«سلام بر ابراهیم. اینگونه نیکوکاران را جزا می دهیم. به درستی که او از بندگان مومن ما بود.» صافات – آیات ۱۰۹ تا ۱۱۱ اسمش را زیاد شنیده ایم. صفحه های مجازی ، یادگاری هایی که گاهی در اتاق یا حتی روی کیف بچه های دهه هفتادی به چشم میخورد و ابراهیم را دوست خود

مادری منتظـر است …

چهارشنبه, ۲۵ فروردین ۱۳۹۵ توسط

« بسم رب الشهدا‌و الصدیقین » «ایستگاه اول» گرمای آفتاب زمین را خشک و شن های بیابان را سوزان کرده بود. ترک های زمین گواهی روشنی بود از ترکهایی که بر لب بچه هاست. آب نبود. خیمه ها گرم بود. در این صحرا فقط یک چیز می توانست آدم را پایبند کند ، عشق …

تکـرار لهـوف

جمعه, ۲۰ فروردین ۱۳۹۵ توسط

. نشسته‌ام کنار تو …لهوف را گرفته ام در دستم و دارم داستان تو را میخوانم.مردی می‌آید کنارم می نشیند و شروع میکند به قرائت یاسین.بوی عطر گل های نرگسش در حجم بویایی ام می نشیند و انگار مرا یاد تو می اندازد. . انگار شروع روایت تو، تکرار روایت زهیر است !وقتی آن روزها

اذانِ مهتـاب

سه شنبه, ۱۷ فروردین ۱۳۹۵ توسط

بسم رب الشهدا و الصدیقین پسر مؤدب و سر به زیر و درس خوان دهه ی چهل و پنجاه، همان که وقتی نتیجه ی کنکورش آمد همه انگشت حیرت به دندان گرفتند،همان رتبه ی چهار کنکور پزشکی دانشگاه شیراز که دانشگاه را بخاطر گرداندن مغازه ی نقلی کتاب فروشی پدرش – در روزهای بحران تبعید

بالا