آخرین نوشته ها

جزئیات حسابتان را فراموش کرده اید؟

. ■ نشستم تو حیاط. ساعت ده بود و تا کلاس بعدیم سه ساعت مونده بود. گوشیمو از تو کیفم در آوردم و اینترنتو روشن کردم و رفتم اینستا ، بلکه یکم رفع خستگی کنم! لایک می‌کردم و پستا رو یکی یکی رد می‌کردم تا اینکه رسیدم به پستِ نرگس. با نرگس از بچگی دوستم

. ■ با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم. انقدر دیشب مشغول بودم که اصلا نفهمیدم کی خوابم برد! سریع آماده شدم و یه لقمه نون و پنیر از دست مادرم گرفتم و دویدم سمت در … + آروم دختر! مواظب باش نپره تو گلوت… – نه نه ، مواظبم. دیر شده ، الآن آژانس

. ■ از پشت میز مطالعم بلند میشم و خودمو روی تخت میندازم. توی افکارمم که با صدای آروم باز شدن در بلندمیشم و میشینم ؛ – بله + عه بیداری صبا ؟! فک کردم خوابی ، گفتم بیام بیدارت کنم که زیادخوابیدی سردرد نگیری. – سلام مامان ، مگه ساعت چنده ؟ – سه

. ■ ” روزگاری که راز آفرینش زن را درخود تحمل نمی کند؟! ” خودشونم این حرفا رو قبول دارن ها ولی انگار فقط واسه ماست این چادر و لچکا و محدود شدنا ! دارن سرمونو شیره میمالن بابا! – اه چقدر سنگینن! چهارتا کتاب بیشتر نبودن ولی انگار داشتم کوه رو حمل میکردم؛ همینه

. ■ بسم الله الرحمن الرحیم ■ – یعنی یه کنفرانس داریم ها ، ببین چه بساطی راه انداخته ، حالا انگار قراره فیزیک کوانتوم ارائه بدیم ؛ این چه موضوعِ مسخره ایه آخه.. اَه.. حالا که اینطور شد من یه حالی ازش بگیرم .. همش سر کلاس میشینه میگه اسلام فلانِ بهمانِ .. زن

بالا